مرتضى راوندى
195
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
فتنههاى داخلى بود ، بازگشت و در كابل در سلك رجال امير دوست محمد خان درآمد . در زمان امارت محمد اعظم خان نيز مقام سيد جمال الدين بالا گرفت و امير در همهء امور مهمّه با او مشورت مىكرد ؛ و چون محمد اعظم خان ، بر اثر استيلاى شير على خان بر قندهار و غلبه بر وى به ايران گريخت و پس از چند ماه در شهر نيشابور درگذشت . شير على خان به ملاحظهء خانواده و عشيرت سيد ، متعرض او نشد و احترام ظاهرى او را نگاه داشت ولى چون سيد از كينهء باطنى او آگاه بود ، جواز سفر حج خواست و امير به شرط اينكه از ايران عبور نكند ، با درخواست وى موافقت كرد . چه در آن موقع امير محمد اعظم خان هنوز در نيشابور زنده بود و شير على خان از ملاقات سيد با او نگرانى داشت . پس سيد در ماههاى آخر سال ( 1285 ه . ق ) سه ماه پس از هزيمت محمد اعظم خان ، از راه هند عازم حج شد . « 1 » در هند از او تجليل فراوان كردند ولى اجازهء اقامت زياد ندادند و علما و دانشمندان هند اجازه نيافتند بىحضور مأمورين دولت با وى ملاقات و مصاحبه كنند . سيد يك ماه بيشتر در هند نماند و از طريق سوئز به استانبول رفت و لا اقل تا شوال ( 1286 ه . ق ) در استانبول بود و در يكى از دو ماه آخر آن سال به مصر آمد و اندك مدتى در آنجا بود و در اين مدت به « جامع ازهر » رفتوآمد داشت و با علماى مصر و طلاب علم ، كه اكثر آنان از مردم سوريه بودند ، ملاقات و مذاكره مىكرد « 2 » ، تا بار ديگر به استانبول رفت و نزد امين عالى پاشا ، صدراعظم عثمانى ، و فؤاد پاشا ، از رجال و سياستمداران آن كشور ، به احترام پذيرفته شد . » « 3 » باز شدن پاى بيگانگان به سرزمين مصر و آميزش مردم با آنان و ورود مطبوعات اروپايى به كشور ، زمينهء وقوف بر دانشهاى جديد را فراهم كرد و به تدريج روزنامههاى
--> ( 1 ) . مطابق اسناد جديد در 25 شعبان از قندهار خارج شده و تا 14 محرم 1286 ه . ق در بمبئى بوده است . ( 2 ) . در همين سفر اول به مصر بوده كه شيخ محمد عبده با او ملاقات و از وى استفاده كرده است . خود او گويد : « سيد جمال الدين در اواخر سال 1286 به مصر درآمد و من از اول محرم سال 1287 با او مصاحب شدم . نخستين كسى كه خبر ورود او را داد يكى از همسايگان من در « رواق الشؤام » بود كه گفت يك مرد عالم بزرگ افغانى به مصر آمده و در « سراى خليلى » اقامت كرده است . به ديدنش رفتم و بعضى علوم رياضى و فلسفى و كلامى را از او آموختم و ديگران را به استفاده از او دعوت كردم . اما مشايخ و دانشجويان ازهر برضد او سخنها گفتند و چنان گفتند و چنان پنداشتند كه اين علوم انسان را گمراه مىكند و چون به شهر خود برگشتم اين مطلب را با شيخ درويش در ميان نهادم و او چنين گفت : بزرگترين دشمن دانا ، نادان و بزرگترين دشمن حكيم ، سفيه است . هركه علمش بيشتر به خدا نزديكتر است . هيچ علمى نزد خدا ناپسند و هيچ جهلى نزد او پسنديده نيست ، مگر آنچه كه علم پندارند و در حقيقت علم نيست مانند سحر و شعبده و امثال آنها . ( 3 ) . يحيى آرينپور ، از صبا تا نيما ، پيشين ، ص 368 .